دست خط
وقتی جنس نوشته ها تغییر می کنند اسم نوشته ها هم تغییر می کنند هرچند...
میخوام آرزو کنم امسال سالی باشه که وقتی تموم میشه همه به بارونی ترین آرزوشون برسن... ومیخوام یه خواهش کنم اینجا تنها جایی است که واقعآ خود خودمم بدون نقابی که روزگار بهم هدیه داده پس بذارید خودم بمونم"خواهشآ" بهار میاد تا بگه هیچ زمستانی ماندنی نیست حتی اگر تمام شب هایش یلدایی باشد پس نگران زمستونای زندگیت نباش... چقدر سخت فراموشی میره تو سه سال بس نیست؟ کنکور رو که خراب کردم هیچ کاش فقط همین بود یه اتفاق خاص دیگه کلآ از بیست وشش ها متنفرم. حال و هوای گریه هست وقتی برای گریه نیست(خدایی دلم میخواد بشینم یه دل سیر گریه کنم)... واقعا از عالم خاکی نمی آید به دست... مومیایی ام را به آغوش بکش که به من قرن ها گذشته و به تو لحظه ایی... چیزی از تنم نمونده بعد دل شکستن تو... فقط میخوام دعام کنید خیلییییییییییییییییییییی فقط 28 روز دیگه تا آزمون ارشدم مونده دارم می میرم از استرس... دل تنگتم می فهمییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی...
آنقدرها هم بلند نیستی یلدا ُتاریک نیستی ... اگر می دانستی جمع می کردی بساط شب یلدایی ات را... .... افسانه ها را رها کن دوستی و دوری کدام است؟!!!فاصله هاست که عشق را می بلعد نباشم کس دیگری جای ام را خواهد گرفت به همین سادگی... .... هیچ زمستانی ابدی نیست حتی اگر تمام شب هایش یلدا باشد ... .... این روزها حس می کنم خوب بودن چقدر بده.... اینکه نیستم نه اینکه خوب نیستم فقط برایم مثل سابق نیست هیچ چیز.... سکوت یعنی گاهی یعنی اما یعنی شاید یعنی هزار ویک جرف ناگفته که دل می ترسد به زبان بیارد... اینکه نیستم نه اینکه خوب نیستم فقط برایم مثل سابق نیست هیچ چیز.... سکوت یعنی گاهی یعنی اما یعنی شاید یعنی هزار ویک جرف ناگفته که دل می ترسد به زبان بیارد... تمام دنیا و آدما و قشنگیاش ارزونی شما... چرا که کسی می تواند در پای عشق بمیرد که پیش از آن زندگی در جلوی چشمانش مرده باشد... دور باش اما نزدیک من از نزدیک بودن های دور می ترسم. خدایا کم آوردم دستامو رها نکن می ترسم میون این همه دروغ گم بشم میترسم... قطار راهت را بگیر وبرو نه کوه توان ریزش دارد نه ریز علی پیراهن اضافه اینجا دیگر چیزی مثل سابق نیست... چه شباهت متفاوتی میان ما دوتاست"تو دل شکسته ای و من دلشکسته ام"... چه موجود سخت جانیست دل می شکند می میرد می سوزد اما باز هم می تپد... با توام ای به جاده دل سپرده با تو که دل تنگی غربت منو از یاد تو برده... اصلآ خوب نیستم حس درس خوندنم ندارم کنکورم دارم خیر سرمممممم.
چیزهایی می شویم که روزی لحظه های دلپذیری می آفریدند....
یکی در این گذر،
دلش برای آدمهایی تنگ می شود که در بخشی از خاطراتش جا خوش کرده اند. دیگری دلتنگ
آواهایی است که از دور حواسش را مینوازند.
آن یکی وقتی در آینه می نگرد، دلش
برای شب از دست رفته گیسوانش تنگ می شود و برای همه آن روزها، ماهها و سالهایی که
به تدریج شفافیت هایش را به آنها سپرده است.
من اما لا به لای این حال و
هوایی که ماندن و نفس کشیدن را معنا می کند گاه دلم برای رفتن تنگ می شود.امروز
دلتنگ خاطراتی شده ام که پشت سر جا مانده اند و بی تاب آرزوهایی که از روبرو می
گریزند....
میدانی ، شاید آخر دنیا آخر آرزوها باشد و همه آرزوها رنگ تحقق
بگیرند و شاید تا همین چند ثانیه دیگر آخر دنیا شود.
و رویای فرشته شدن همه
آدمها که همیشه ذهنم را قلقلک می دهد تحقق یابد... آدمهایی که الان هم روی زمین
خاکی کنار ما هستند و ما آنقدر از حقیقت آنها فاصله داریم و آنقدر زمینی شده ایم
که گاه یادمان می رود لازم نیست همه فرشته ها بال داشته باشند.
من
میگم بیراهه راههایی که رفته ایم را باید به گذشته سپرد و گذشته را به
باد
راه زندگی برای هیچکس رو به گذشته نبوده است
زندگی رو به فرداست
که ادامه دارد، نه دیروز....
