تبليغاتX
دست خط























دست خط

وقتی جنس نوشته ها تغییر می کنند اسم نوشته ها هم تغییر می کنند هرچند...

دوست دارم قبل از هرچیزی این سالی که خود آغاز یک دهه است رو به همه تبریک بگم...

میخوام آرزو کنم امسال سالی باشه که وقتی تموم میشه همه به بارونی ترین آرزوشون برسن...

ومیخوام یه خواهش کنم اینجا تنها جایی است که واقعآ خود خودمم بدون نقابی که روزگار بهم هدیه داده پس بذارید خودم بمونم"خواهشآ"

بهار میاد تا بگه هیچ زمستانی ماندنی نیست حتی اگر تمام شب هایش یلدایی باشد پس نگران زمستونای زندگیت نباش...

چقدر سخت فراموشی میره تو سه سال بس نیست؟

نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 14:39 توسط رها| |

کنکورم تموم شد با تمام استرساش نمیدونم چرا تمام اتفاقات مهم وبد زندگی من باید تو بیست وششم ها  اتفاق بیفته از خود امیر آباد شمالی تا میدون انقلاب رو گریه کردم کلآ تو این بیست وشش ها قرار من آرزو به دل بمونم ۲۶ مهر و الان هم بیست وشش بهمن ...

 

کنکور رو که خراب کردم هیچ کاش فقط همین بود یه اتفاق خاص دیگه کلآ از بیست وشش ها متنفرم.

حال و هوای گریه هست وقتی برای گریه نیست(خدایی دلم میخواد بشینم یه دل سیر گریه کنم)...

واقعا از عالم خاکی نمی آید به دست...

مومیایی ام را به آغوش بکش که به من قرن ها گذشته و به تو لحظه ایی...

چیزی از تنم نمونده بعد دل شکستن تو...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 21:16 توسط رها| |

یه روزایی اینقدر حالم بده که می پرسم از هرکسی حالتو...


فقط میخوام دعام کنید خیلییییییییییییییییییییی فقط 28 روز دیگه تا آزمون ارشدم مونده دارم می میرم از استرس...


دل تنگتم می فهمییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 12:47 توسط رها| |

نمیدانم چراخاطرات شیرین روی ریل ذهن ما به سرعت ثانیه ها می گذرند و ما دلتنگ آن
چیزهایی می شویم که روزی لحظه های دلپذیری می آفریدند....

یکی در این گذر،
دلش برای آدمهایی تنگ می شود که در بخشی از خاطراتش جا خوش کرده اند. دیگری دلتنگ
آواهایی است که از دور حواسش را مینوازند.

آن یکی وقتی در آینه می نگرد، دلش
برای شب از دست رفته گیسوانش تنگ می شود و برای همه آن روزها، ماهها و سالهایی که
به تدریج شفافیت هایش را به آنها سپرده است.

من اما لا به لای این حال و
هوایی که ماندن و نفس کشیدن را معنا می کند گاه دلم برای رفتن تنگ می شود.امروز
دلتنگ خاطراتی شده ام که پشت سر جا مانده اند و بی تاب آرزوهایی که از روبرو می
گریزند....

میدانی ، شاید آخر دنیا آخر آرزوها باشد و همه آرزوها رنگ تحقق
بگیرند و شاید تا همین چند ثانیه دیگر آخر دنیا شود.

و رویای فرشته شدن همه
آدمها که همیشه ذهنم را قلقلک می دهد تحقق یابد... آدمهایی که الان هم روی زمین
خاکی کنار ما هستند و ما آنقدر از حقیقت آنها فاصله داریم و آنقدر زمینی شده ایم


که گاه یادمان می رود لازم نیست همه فرشته ها بال داشته باشند.

من
میگم بیراهه راههایی که رفته ایم را باید به گذشته سپرد و گذشته را به
باد

راه زندگی برای هیچکس رو به گذشته نبوده است

زندگی رو به فرداست
که ادامه دارد، نه دیروز....
نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 18:43 توسط رها|

یلدا هرچقدر هم که بلند باشی به شب های نبودنش نمی رسی...

آنقدرها هم بلند نیستی یلدا ُتاریک نیستی ...

اگر می دانستی جمع می کردی بساط شب یلدایی ات را...

....

افسانه ها را رها کن دوستی و دوری کدام است؟!!!فاصله هاست که عشق را می بلعد نباشم کس دیگری جای ام را خواهد گرفت به همین سادگی...

....

هیچ زمستانی ابدی نیست حتی اگر تمام شب هایش یلدا باشد ...

....

این روزها حس می کنم خوب بودن چقدر بده....

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 17:6 توسط رها|

پاهایم را در شکم جمع می کنم جنین گونه هرشب به امید آنکه فردا متولد شوم اما سالیان سال است که بستر مرا آبستن است اما من گستاخانه نه متولد میشوم نه سقط...

اینکه نیستم نه اینکه خوب نیستم فقط برایم مثل سابق نیست هیچ چیز....

سکوت یعنی گاهی

یعنی اما

یعنی شاید

یعنی هزار ویک جرف ناگفته که دل می ترسد به زبان بیارد...

نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 21:19 توسط رها|

پاهایم را در شکم جمع می کنم جنین گونه هرشب به امید آنکه فردا متولد شوم اما سالیان سال است که بستر مرا آبستن است اما من گستاخانه نه متولد میشوم نه سقط...

اینکه نیستم نه اینکه خوب نیستم فقط برایم مثل سابق نیست هیچ چیز....

سکوت یعنی گاهی

یعنی اما

یعنی شاید

یعنی هزار ویک جرف ناگفته که دل می ترسد به زبان بیارد...

نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 21:19 توسط رها|

من حالم خوبه اما تو باور نکن...

 

تمام دنیا و آدما و قشنگیاش ارزونی شما...

 

نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت 23:32 توسط رها|

زندگی ریباست وعشق جلوه تمام زیبایی ها ُ اما در این دنیا هیچ چیز ماندگار نیست.همه روزی به دنیا آمدیم و روزی ناگهان خواهیم رفت ُ کاش روزی که بر می گردیم هیچ وسوسه ایی روحمان را نا آرام وپریشان نسازد و از ما قصه ایی به یادگار بماند که برازنده انسان بودنمان باشد...

چرا که کسی می تواند در پای عشق بمیرد که پیش از آن زندگی در جلوی چشمانش مرده باشد...

 

دور باش اما نزدیک من از نزدیک بودن های دور می ترسم.

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 16:32 توسط رها|

نمی دونم چم شده خسته ام کم آوردم نمی تونم نمیشه به خدا نمیشه خب چرا واقعآ چرا؟چه رازی تو این دلتنگیا هست که خودم هیچی ازش سر درنمیارم یه سال بس نی؟از خودم بدم میاد از این دلتنگیایی که داره رسوام می کنه از این اشکایی که نمیخواد بند بیاد از این عشق نافرجامی که فراموش نمیشه مگه من چیکا کردم که دارم این قدر زجر میکشم به جرم کدوم گناه دارم محاکمه میشم ؟خدایا تاوان چیه این همه اشک ودل تنگی یه حماقت؟با دل بستن؟کدوم را۸ه رو اشتباه رفتم که رسیدم به بن بست گاهی مرگ آدما قابل تحمل تره حداقل بعد سالگرد آروم شدی اما انگار قرار نی من اروم شم تا کی تا کجا خدایا خستتتتمممممم.بسه نمی کشم بخدا نمیکشم...

خدایا کم آوردم دستامو رها نکن می ترسم میون این همه دروغ گم بشم میترسم...

 قطار راهت را بگیر وبرو نه کوه توان ریزش دارد نه ریز علی پیراهن اضافه اینجا دیگر چیزی مثل سابق نیست...

چه شباهت متفاوتی میان ما دوتاست"تو دل شکسته ای و من دلشکسته ام"...

چه موجود سخت جانیست دل می شکند می میرد می سوزد اما باز هم می تپد...

با توام ای به جاده دل سپرده با تو که دل تنگی غربت منو از یاد تو برده...

اصلآ خوب نیستم حس درس خوندنم ندارم کنکورم دارم خیر سرمممممم.

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 22:41 توسط رها|